حال عجیبی دارم...و بغضی در گلو...درست مثل هوای ابری و گرفته الآن...درست شبیه آسمانی که از قاب پنجره می بینم...چقدر حس خوبیست که هوا و آسمان، تصویری باشند از حال درونت...
ومپایر دایریز تمام شد...باورم نمی شود...حس عجیبی دارم...درست شبیه حسی که وقتی هری پاتر تمام شد، داشتم...هری پاتر نقطه ای بود بر پایان دوره ای از زندگیم...دوره نوجوانی شاید...و حالا ومپایر دایریز نقطه ای شد بر پایان دوره ای دیگر از زندگیم...جوانی...
از 13 سالگی عاشق ومپایرها شدم...این هیولاهای جذاب و ترسناک افسانه های قدیمی...یادم می آید که چه تلاشی می کردم تا با انگلیسی دست و پا شکسته، عکس های فانتزی، ترسناک و گوتیک مربوط به آنها را سرچ کنم و یا در سایت های انگلیسی درباره شان بخوانم. اصلا از همین سرچ ومپایرها بود که با تصاویر و هنر گوتیک هم آشنا شدم. ومپایرها نقطه شروع خیلی از علایقم بودند. یکی از چیزهای جالبی که از آن دوران به خاطر دارم، خیال بافی ها و داستان سازی هایم هستند. سالها بعد که با توآیلایت و ومپایردایریز آشنا شدم، باورش حتی برای خودم هم سخت بود که داستان ها و کاراکترهای بسیار بسیار مشابهی را در 13-14 سالگی برای خودم ساخته بودم. خیلی قبل تر از انتشار کتاب هایشان. زمانی که تنها اثر ادبی ومپایری که خوانده بودم، دراکولای خلاصه شده "برام استوکر" بود. این بود که اولین فیلم توآیلایت را که دیدم با هیجان تمام خودم را در آن دنیا غرق کردم. اما توآیلایت هیچ وقت تاثیر و ماندگاری ومپایر دایریز را برایم نداشت. توآیلایت تنها دوره زودگذری از نوجوانی بزرگسالانه بود، سطحی و پر رنگ و لعاب.
دیدن ومپایر دایریز را در دوران بسیار سخت و با حال روحی بسیار بدی شروع کردم. زمانی که درونم طوفانی از تلخی و ناامیدی بود و هرروز بیشتر از قبل سعی می کردم که از احساسات درونم جدا شوم، حس نکنم، و نگذارم کسی پشت نقاب هایی که برای خودم ساخته بودم را ببیند. یخ زده بودم...اما ومپایر دایریز باعث می شد تا برای مدتی کوتاه قلبم بیدار شود، حس کند و با کاراکترها همذات پنداری کند. زمانی بود که تنها چیزی که اشک به چشمم می آورد لحظات احساسی این سریال بود. داستان کاراکترها و احساساتشان و در اکثر اوقات شباهت بی اندازه آنها، حتی به صورت استعاره ای، با حال خودم، این سریال را به چیزی بیشتر از یک سرگرمی تبدیل کرد. ومپایر دایریز بخشی از داستان زندگی خودم شد و دوستی که با او پستی و بلندی های دوران بسیار سختی را گذراندم. از موانع عبور کردم. و دوباره به احساساتی که در 13 سالگی دکمه خاموش کردنشان را زده بودم، کم کم و به مرور متصل شدم.
کیفیت سریال از فصل چهارم سیر نزولی در پیش گرفت، اما من همچنان به دوستی که نقش بسیار مهمی برایم ایفا کرد، وفادار ماندم. 6 سال با این داستان و کاراکترها خندیدم، گریستم، زندگی کردم. و حالا از چگونگی پایان داستان ناراضی نیستم.
دختری که در 13 سالگی عاشق ومپایرها شده بود، در همان 13 سالگی به ومپایر تبدیل شد و دکمه خاموش کردن احساساتش را زد. اما روزی با خاطرات یک خون آشام، سفری سخت را شروع کرد، نه تنها احساساتش را دوباره روشن کرد، که یاد گرفت چگونه با آنها کنار بیاید.
زندگی درس های بسیاری دارد، و پستی بلندی های زیادی و این مسیر پر از نشانه هاست. باور دارم هیچ چیزی اتفاقی بر سر راه آدم ها قرار نمی گیرد. حتی گاهی یک سریال فانتزی، نوری می شود در دنیای تاریکت، تا دستت را بگیرد و نجاتت دهد.
حال عجیبی دارم...و بغضی در گلو...درست مثل هوای ابری و آسمان سرخ بارانی...چقدر حس خوبیست که هوا و آسمان، تصویری باشند از حال درونت...باران می بارد...باران...

موضوعات مرتبط: سریال ، قاب نوشت
برچسبها: The Vampire Diaries
برچسب:
نویسنده: یوسف میرزایی